تبليغاتX
.....

.....

.....

ثابت!

دوستان لینک منو اصلاح بفرمایید لطفا طبق آدرس جدید زیر.

http://soratinili.blogfa.com/

شاید بخوام باز هم گاهی بنویسم. :))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:46  توسط ریما  | 

امروز!!

یکسال دیگه هم گذشت و من 28 تا شمع فوت کردم....سالها مثل برق و باد دارن میان....من کی به این سن رسیدم!!!؟؟؟

دیروز و امروزم کنار مهربون هایی گذشت که مثل همیشه با خوبیهاشون و محبتهای خالصانشون اشک رو به چشمام آوردن....همسر نازنینم و خونواده عزیز و همیشه همراهم....دوستای گلی که دلشون مثل آب زلاله و با لبخندهای زیبای این عزیزان وارد 29 سالگی شدم.....

امیدوارم توی این سال جدید از فصل زندگیم بتونم همونی باشم که میخوام....بتونم خوب باشم و خوبی کنم....بتونم ببخشم و بگذرم و دوست داشته باشم....

از همه شما دوستای گلی که به یادم بودین از صمیم قلب ممنونم و میدونم که نمیتونم جبران محبتهای بی دریغتون رو بکنم....فقط با همه قلبم دوستتون دارم.

_ سپیده گل و مهربون. ساعت نازی که برام فرستادی الان تو دستمه و با نگاه کردنش بهش غرق شادی میشم از داشتن دوست گلی مثل تو. تو وبلاگتم شرمندم کردی و برام تولد گرفتی....چه خوبه که تورو دارم.....:))))))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:17  توسط ریما  | 

نه

اینا دارن چی میگن؟!!!!!!! 

شادی مگه بهم نگفتی داری خوب میشی؟ مگه تصمیم نگرفته بودی خوب بشی؟! مگه نگفتی داری خوب میشی که بیای و منم وبلاگمو دوباره راه بندازم؟ مگه نگفتی میخوای به همه دوستام معرفیت کنم؟؟ مگه نگفتی دوست داری من عکس بذارم و اول رمزشو به تو بدم؟ مگه .... دردی توی قلبم پیچیده که قابل وصف نیست. استخونهای بدنم دارن میسوزن. حس معلق بودن بین زمین و هوا رو دارم. ولی بیشترین حسی که دارم ناباوریه . چقدر لحظه هام شبیه لحظه های بعد از شنیدن خبر مرگ پسرخاله 26 ساله ام شدن!! من منتظرم که بیای و برام بنویسی که دروغه. بگی بپر بغلم مامی. بازم بهم بگی زیبای من.... نه امکان نداره. شادی حتما میاد. من مرگش رو باور نمیکنم....باور نمیکنم.

من مرگ هیچ عزیزی رو باور نمیکنم.

پ.ن: شادی وبلاگ دور و بر شما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:16  توسط ریما  | 

اردیبهشت جادویی

اردیبهشت همیشه برای من ماه جادو بوده....اکثر اتفاقاتی که زنگیمو رقم زدن تو اردیبهشت ماه اتفاق افتادن. حالا به این سلسله اتفاقات تولدم رو هم در آخرین روز اردیبهشت اضافه کنین.

اینه که الان نمیخوام بذارم ناراحتیها بهم غلبه کنن. حتی با وجود اینکه بابای عزیزتر از جونم 1/5 ماهه که مریضه. حتی با وجود اینکه امروز صبح افتادم و پام مو ورداشته و قراره تا 2 هفته تو گچ باشه. حتی با وجود اینکه به نتیجه کنکور امسال امیدوار نیستم.....ولی....در اردیبهشت جادویی زندگی باید کرد....دلخوشیها کم نیست.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:47  توسط ریما  | 

من کنارت بودم و....

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

به یاد تک تکتون هستم و دوستتون دارم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:9  توسط ریما  | 

فرارسیدن بهار مبارک....

دوستای عزیزم سلام.

از اینکه این مدت بیخبر بودین ازم و خیلیهاتونم ازم رنجیدین معذرت میخوام. راستش با گذشت این 3 هفته دور از دنیای مجازی به این نتیجه رسیدم که شاید روزانه نویسیم از ابتدا کار درستی نبوده....بگذریم....ولی هرچی بود ارزشش رو داشت چون دوستای خوب وگلی مثل شماها پیدا کردم که به خیلیهاتون مداما سر میزنم و امیدوارم شما هم منو از یاد نبرین همونطوری که من همیشه به یادتون هستم....

خب تا اومدن بهار چندروزی بیشتر باقی نمونده....

امیدوارم توی سال 90 به خواسته هاتون رسیده باشین و سال خوب و پراز موفقیتی رو سپری کرده باشین. همچنین امیدوارم سال 91 براتون بستر خوشیها و شادکامیها باشه و درکنار عزیزانتون به همه آرزوهای رنگی و قشنگتون برسین....

از خدا میخوام دلهای همتون سرشار از ارامش و شادی باشه و تعطیلات خوبی رو سپری کنین....

برای همگی ارزوی موفقیت دارم و روی ماهتونو میبوسم....

فرارسیدن بهار مبارک.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:37  توسط ریما  | 

بدرود

دوستای خوبم 

من خوب خوبم و هیچ مشکل خاصی نیست. معذرت میخوام اگه نگرانم شدین.

فقط یه مدت نمیخوام بنویسم. کلا میخوام از دنیای مجازی فاصله بگیرم. البته این به منظور قطع ارتباطم با شماها نیست چرا که همتونو خیلی خیلی دوست دارم. خیلی برام باارزشید و دوستیهاتون برام حقیقیه. تا جایی که بتونم بهتون سر میزنم و سعی میکنم باهاتون در ارتباط باشم. ولی در مورد خودم تصمیمم این بار جدیه. راستش دیگه روزمره نویسی حس جالبی بهم نمیده خصوصا که این اواخر خیلی احساس وابستگی به بلاگم پیدا کرده بودم.

از همه کسانی که تو این مدت همراهم بودن از صمیم قلب ممنونم و اگه گاهی خواسته یا ناخواسته هرکدومتون رنجوندم ازتون میخوام منو ببخشید.

تا درودی دیگر....بدرود.... :)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:3  توسط ریما  |